ویلچر

ویلچر 

 در خاطرات پر شده از هر چه هست غم

  پشت دوتایشان شده از حجم درد، خم

  عمریست که کنار هم اند و یکی یکی

  تقدیر گنگ و تیره ی شان می خورد رقم

  دنیا به چشم هر دو فقط چیز مبهمی است

  چیزی شبیه هیچ، نبودن ، فنا ، عدم

  آن دو همیشه در سر کوچه نشسته اند

  اما به چشم مردم این شهر " محترم "

  من رفیق هر دویشانم همیشه و ...

  گاهی هم آن دو را بشود ، پارک می برم

  این عکس یادگاری " آن دو " ست توی پارک :

  (" یک ویلچر "، " یک انسان " ) سرد و شبیه هم

  در چشم های خسته من : " پاک و بی گناه "!

  اما به حکم مبهم تقدیر " متهم " !

  من سخت گریه میکنم اما :" بدون اشک "

  چشمم که خیس می شود اما :"بدون نم "

  پاهای تو ، برای من ایندفعه من فلج !

  پاهای من برای تو پاشوو یک قدم ...

   یا نه ! برو بدو ! برو شادی کن بخند !

  این بار من به جای تو معلول می شوم

  دیگر نرو به پیش پزشک معالجت !

  نذری نده ، دخیل نبند و نرو حرم !

  حرف مرا قبول نداری اگر ، ببین

  حتی به جای هر دویمان می خورم قسم :

  که پای تو ، برای من ایندفعه من فلج

  پاهای من ، برای تو پاشو و دست کم _

  این شعر را قبول کن از شاعری که هیچ _

  چیزی نداشته ست به جز کاغذ و قلم

   مهدی زارعی

  از کتاب : " چه !؟ریکهای جوان "

دفعات مشاهده: 4569 بار   |   دفعات چاپ: 1841 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 403 بار   |   0 نظر



کد امنیتی را در کادر بنویسید    

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شمعدانی | پایگاه اینترنتی معلولان ایران می باشد.

طراحی و برنامه نویسی : یکتاوب افزار شرق

© 2015 All Rights Reserved |

Designed & Developed by : Yektaweb