بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

 | آخرین بروزرسانی: 1392/12/26 | 

در آستانه نوروز، جشن سبزه و تخم‌مرغ در کهریزک برگزار شد
 بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی


نویسنده : مرجان حاجی‌حسنی
نگاه یک: مولانا به سلطان ولد می‌گوید: مردان خدا هیچ گاه در بهار نمی میرند، چه جای مردن که وقت تماشاست.

راست می‌گوید، مولانا! وقت تماشاست دلبری می‌کند هوا، زمین، آسمان، کرشمه شکوفه در باران و سایه ابربر کوه. ابرها هم سنگ تمام گذاشتند این چند روز؛ چنان باریدند که جای هیچ سیاهی نماند بر قلب زمین! شستند و رفتند؛ رایگان و بی‌منت. آخرین ابر تیره که آسمان شهر را ترک می کرد شاید گفت: زمینتان را شستم، دوباره شروع کنید.

وقت آن رسیده که دوباره شروع کنیم؛ در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم. عکس ناز آسمان بر زمین افتاده این روزها، حیف است آسمانی نباشیم.

یک جایی هست در این شهر که آسمانش به زمین نزدیک است. بی‌ریا و خودمانی؛ مثل مردمانش! کهریزک را می‌گویم. جای عجیبی است این سرزمین غریب. تا به اینجا نیایی به خودت نمی‌آیی. تلنگری است که خیلی وقت‌ها احتیاجش دارم، مخصوصا این روزها که زمین در حال تحول است.

چقدر احتیاج دارم به متحول شدن یا محول‌الحول و الاحوال و در این هیاهوی شب عید جایی بهتر از کهریزک مرا به خودم نمی‌آورد. توفیق می‌خواهد رفتن به آنجا در آستانه بهار.

گاهی نم باران می‌زند، گاهی آفتابی می‌شود، گاهی ابری و آسمان دست پاچه شده از آمدن بهار. مثل ما که دلهره‌ای شیرین داریم...

وقتی رسیدیم باران بند آمده بود. شهر در آینه پیدا بود. دوستان من ‌آنجا بودند. دوستانی که نمی‌شناختمشان اما حس عجیب دوستی مرا به سمتشان می‌کشاند. جشن سبزه و تخم‌مرغ در سالن مهر آسایشگاه کهریزک بر پا بود. صندلی‌ها داخل سالن چیده شده بودند، سفید و یکدست، اما تعداد زیادی از مهمانان احتیاجی به صندلی ندارند چون صندلی چرخدارشان همیشه همراهشان است صدای موسیقی شاد فضا را پر کرده و بساط شیرینی و میوه به راه است.

معلولین و سالمندان آسایشگاه کهریزک در سالن جمع شده‌اند تا بهاری شوند و ما را بهاری کنند. آن بیرون در حیاط بزرگ آسایشگاه گل‌های بنفشه عشوه می‌کنند بر تمنای آفتاب و خورشید چه زیبا نازشان را می‌خرد که خریدنی است ناز زیبای بنفشه در آستانه بهار.

آن طرف‌تر، یک نفر در حال رنگ کردن جدول‌های کنار باغچه‌هاست و بوی رنگ تازه در فضا پیچیده همه چیز بوی تازگی می‌دهد، حتی پیرزنی که با لباس نارنجی داخل سالن نشسته و با صدای شاد موسیقی، سرش را آرام‌آرام تکان می‌دهد و دست می‌زند.

حال دنیا انگار خوب است.

با اینکه یقین دارم توی این سالن در سینه‌های این جماعت یک دنیا حال بد جمع شده. اما در آن ساعات همه دلشان می‌خواهد حال بدشان را به نسیم بهار بسپارند تا چند ساعتی هم که شده شادی را مهمان قلب‌هایشان کنند.

آن طرف یک میز بزرگ پر از سبزه عید و هفت‌سین به چشم می‌خورد همه آن سبزه‌‌ها و هفت‌سین‌ها را اهالی کهریزک درست کرده‌اند تخم‌مرغ‌های رنگی هم بین سبزه‌ها چشم‌نوازی می‌کنند. قرار است هر کس زیباترین سبزه‌ و هفت‌سین را درست کرده باشد، جایزه بگیرد. مسابقه سبزه و هفت‌سین! یکی با ماش سبزه گذاشته، یکی با عدس. آن یکی با گندم و دیگر با شاهی! سبزه‌هایشان را از نزدیک نگاه می‌کنم و در دلم می‌گویم: سبز باشد الهی دلتان.

دلخوش می‌شوند خیلی زود، اهالی کهریزک؛ با یک موسیقی شاد، با یک شیرینی.

قرار است دو تن از خوانندگان پاپ به مراسم جشن نوروزی آنها بیایند. مهدی نوروزنژاد، مجری برنامه، اسامی خوانندگان را اعلام نمی‌کند چون اگر به هر دلیلی خواننده‌ها نتوانند در مراسم حضور پیدا کنند، کهریزکی‌ها، چشم‌انتظار می‌مانند. دل نازکند آخر، زود دل می‌بندند و زود وابسته می‌شوند و اگر به قولی که به آنها می‌دهند عمل نکنند دل‌شکسته می‌شوند.

لحظه‌ای بعد مهدی مقدم یکی از خوانندگان وارد سالن می‌شود. جالب است که اکثر آنها چه سالمندان و چه معلولان کاملا او را می‌شناسند. از آمدنش خوشحال می‌شوند و وقتی روی سن می‌رود برای اجرا، یک پیرمرد از جایش بلند می‌شود و جلو می‌رود. تمام تلاشش را می‌کند که دست و پای پیر و فرتوتش را آنچنان حرکت دهد که از شادی او تمام دنیا به رقص درآیند. آن طرف‌تر یکی از معلولین روی ویلچر خود شروع به رقصیدن می‌کند و پیرزنی به آهستگی و سختی خودش را از ته سالن به آن جلو می‌رساند که فقط دست‌هایش را به آرامی در هوا تکان دهد و با این کارش از خواننده جوانی که آمده تا جشن آنها را پرشورتر کند تشکر کند.

مهدی مقدم برایشان می‌خواند، با عشق. با خلوص:

پیش تو باز... کم آوردم... خیلی بد شد... قسم دروغی ‌خوردم... خیلی بد شد. با غریبه، منو دیدی... خیلی بد شد... پشت من چیا شنیدی... خیلی بد شد. او می‌خواند و این پایین همه شاد هستند.

در این بین یکی از دخترهای معلول از من می‌خواهد که ویلچرش را هل دهم و او را به اتاقش ببرم. می‌گوید اسم بخش ما ارغوان(1) است.

راه را نشانم می‌دهد و من ویلچر را هل می‌دهم. چقدر دوست شدن با این آدم‌ها راحت است. با یک سوال شروع می‌شود... اسمت چیه؟ اسمم را که می‌گویم، سریع خودش را معرفی می‌کند... من اعظم هستم... دوستیم؟ و من در جواب سوال خالصانه‌اش می‌گوییم... آره دوستیم و بعد دوست می‌شویم. باید از ساختمان اصلی کهریزک خارج شویم و آن طرف خیابان وارد ساختمان ارغوان شویم... بخشی که جوان‌های معلول در آن زندگی می‌کنند.

اعظم که حالا با من دوست شده از خودش حرف می‌زند. ساده و صمیمی. از بیماری مادرزادیش می‌گوید و از ناتوانی‌اش در راه رفتن. هشت سال است که به کهریزک آمده. با خواست خودش.

من پشت سرش هستم و دسته‌های ویلچرش در دستم است. یک مانتوی سبز خوشرنگ پوشیده. چهره‌اش را درست نمی‌بینم. ساختمان ارغوان کمی دور است و دوستی ساده ما مسیر را برایم زیباتر می‌کند. وارد ساختمان که می‌شویم، دخترهای جوان، هرکدام با یک نوع معلولیت در راهرو به چشم می‌خورند. انگار سال‌هاست من را می‌شناسند. سلام‌هایشان آنقدر گرم و صمیمی است که گاهی شک می‌کنم، نکند قبلا آنها را دیده‌ام و یا شاید جایی من را دیده‌اند... اما نه آنها عادت کرده‌اند با همه دوست باشند. منیت و غرور ندارند. دانه‌های دلشان پیداست. درست مثل مشکلشان که از دور با دیدن ویلچر نمایان می‌شود. مثل ما نیستند که خودشان را پشت یک حریم مجازی پنهان کنند. آنها ساده‌تر از آن هستند که برای سلام‌کردن به یک غریبه تردید داشته باشند. از نظر آنها هر عابری آشناست و ارزش سلام کردن را دارد.

با دیدنشان یاد این شعر می‌افتم.

عابری شاید عاشقی باشد... به هر عابری بی‌بهانه سلام کنیم...

به اتاق اعظم که می‌رسیم ویلچرش را کنار تختش می‌برم. کمک می‌کنم تا مانتوی سبزش را از تنش در بیاورد. روی تخت که می‌رود یک لحظه چشم‌هایم در چشمهایش می‌افتد. چشم‌های سبز و شفاف. از پشت سر چهره‌اش را درست نمی‌دیدم وقتی ویلچر را هل می‌دادم. چقدر زیبا بود چشمان اعظم... چرا در مراسم جشن نماندی؟

- آخه من آسم دارم، هوای آنجا اذیتم می‌کرد.

تختش را نشانم می‌دهد، تمام داراییش از دار دنیا را! کنار تختش یک چراغ خواب کوچک دارد و یک دسته که بالای تختش آویزان شده تا با کمک آن بتواند از جایش بلند شود. لباس‌هایش را خیلی تمیز و مرتب تا کرده و در قفسه‌ای که به انتهای تختش چسبیده جمع کرده.

من باید به مراسم جشن برگردم اما دلش می‌خواهد کمی با هم صحبت کنیم.

کنارش می‌نشینم. تخت کناریش را نشانم می‌دهد. این جا تخت سکینه است.

آن قاب عکسی که بالای تختش گذاشته عکس شوهرش است. دو سال پیش شوهرش فوت کرد.

آن یکی هم تخت رویاست.

در همین لحظه رویا وارد می‌شود. دختر با نمکی است. خیلی شیک و مرتب. یک عالمه کلیپس رنگی کنار تختش چسبانده، توری و ساتن و مخملی با رنگ‌های مختلف.

تخت قشنگی دارد، یک ویلچر بزرگ هم!

از اعظم می‌خواهم اجازه دهد به مراسم جشن برگردم. قول می‌گیرد که دوباره پیش او برگردم.من هم قول می‌دهم. وقت رفتن می‌گوید: نامردی نکنی‌ها!!

خیالت راحت، زود برمی‌گردم... این را می‌گویم و به سالن مهر، محل برگزاری جشن سبزه و تخم‌مرغ برمی‌گردم...

در فاصله‌ای که من نبوده‌ام مهدی مقدم چند اجرای دیگر هم داشته اما حالا از سن پایین رفته و جای خودش را به رضاشیری داده! خواننده خوش صدای کشورمان.

صدای دست و سوت سالن را پرکرده پیرمردها و پیرزن‌های آسایشگاه کهریزک آنچنان زنده دلند که فکرش را هم نمی‌کنی که اینها رانده شده از خانه‌هایشان هستند. مادر بزرگی با موهای حنایی جلوی سالن ایستاده، درست نزدیک جایی که رضاشیری مشغول اجرا است.

به سختی ایستاده، شاید آرتروز دارد. از طرز ایستادنش مشخص است که تمام توانش را جمع کرده تا لحظه‌ای آنجا بایستد. دستهایش را که به سختی بالا می‌آورد، انگار دنیا به رقص در می‌‌‌آید. دلش می‌خواهد ثابت کند که هنوز دلش جوان است...

زهرا هم دوست دیگر من است. همینجا توی سالن با او آشنا شدم. اسمم را پرسید و بعد دوست شدیم. به همین راحتی ویلچرش را آوردم و کنار صندلی خودم گذاشتم.

صدای موسیقی که می‌‌‌آید، زهرا نمی‌تواند شادیش را پنهان کند. آنچنان از اعماق وجود می‌خندد که انگار هیچ غمی در این دنیا ندارد.

رضاشیری آن بالا مشغول اجرای ترانه‌های شاد است. شاید نمی‌داند این پایین، اینجا ته سالن چه شوری برپاست. از آن دور حتما نمی‌بیند که ردیف آخر سالن درست پشت سرمن پیرزنی نشسته که یک لحظه هم بی‌تفاوت ننشسته و هروقت نگاهش می‌کنم با اشتیاق مشغول دست زدن است. آن طرف‌تر چند پیرمرد ؟ با موهایی که یکدست سفید شده نشسته‌اند. زل زده‌اند به رضاشیری و با دست زدن‌های پیاپی همراهی‌اش می‌کنند.

اینجا که بیایی دلت می‌خواهد ای کاش در طول عمرت، هنری می‌آموختی.

یک کاری که برای لحظه‌ای اهالی کهریزک را شاد کنند. خیلی‌ها، هنرهای زیادی دارند اما هیچ وقت گذرشان هم به اینجور جاها نمی‌افتد. اما رضاشیری و مهدی مقدم در جشن سبزه و تخم‌مرغ آسایشگاه کهریزک، زکات هنرشان را پرداخت کردند.

به کسانی که شاید دست‌هایشان خیلی قدرت نداشته باشد که صدای محکم دست زدنشان دلگرمشان کند و شاید پاهایشان یاری آن را نداشته باشد که در پایان برنامه دنبال هنرمندانشان بدوند و از آنها امضا بگیرند. شاید بیانشان هم آنقدر شیوا نباشد که بتوانند کلمات محبت آمیز و زیبا به آنها بگویند و شاید حتی آنقدر توان نداشته باشند که تا آخر برنامه در سالن بمانند و در پایان تشکر ویژه‌ای از آنها بکنند. اما همه آنها دلی دارند به وسعت بهار که شاد کردن آن با طراوت می‌کند آدم را! قلبی دارند به مهربانی خورشید که آرام کردنش، گرمابخش وجودمان می‌شود و خدایی دارند که فراموش نخواهد کرد کسی را که دل بندگانش را شاد می‌کند.

منبع: مردم سالاری


دفعات مشاهده: 1694 بار   |   دفعات چاپ: 649 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 41 بار   |   0 نظر



CAPTCHA

 

آخرین تمبر اضافه شده به مجموعه
تصویر سوم
ژاپن
1968
یادبود هلن کلر

نمایشگاه تمبرهای معلولیت در شمعدانی


   

شمعدانی کیست؟

  • پایگاه اینترنتی معلولان ایران ـ شمعدانی ـ به منظور اطلاع رسانی و آگاهی بخشی به تک تک افراد جامعه کشورعزیزمان ایران راه اندازی شده است.
    شمعدانی به یک درد مشترک می پردازد.
  • درد قریب به بیست میلیون شهروند ایرانی یعنی " معلولیت " ؛ شهروندانی که با موضوع معلولیت دست به گریبانند حال یا خود عضوی دچار معلولیت دارند یا یکی و شاید دو یا سه یا ... نفر از اعضای خانواده اشان معلولیت دارند یا عضو تیم بزرگ و دلسوز توانبخشی ایران می باشند.
  • در شمعدانی می توانید از اهم اخبار معلولان، مناسب سازی محیط های شهری ( چه در همین تهران خودمان و چه در روستای خود شما)، بحث و جدلهای دولتمردان درباره معلولان، ورزش، قوانین و مقرارت کشوری و بین المللی، مقاله های مفید و سودمند و هر مطلبی مرتبط با معلولیت آگاه شوید.

اشتراک در خبرنامه

لطفاً نشاني پست الكترونيك خود را برای دريافت اطلاعات و اخبار پايگاه در كادر زير وارد كنيد.

آمار سایت

  • كل کاربران ثبت شده: 53 کاربر
  • کاربران حاضر در وبگاه: 0 کاربر
  • ميهمانان در حال بازديد: 33 کاربر
  • تمام بازديد‌ها: 26873157 بازدید
  • بازديد 24 ساعت قبل: 1697 بازدید

شمعدانی حمایت می کند


کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شمعدانی | پایگاه اینترنتی معلولان ایران می باشد.

طراحی و برنامه نویسی : یکتاوب افزار شرق

© 2026 All Rights Reserved |

Designed & Developed by : Yektaweb