قسمت اول: بهش گفتم ناهار چی خوردی ؟ گفت: برنج یه نگاهی بهش کردم ، موهای بور ژولیده ، چشمهای عسلی ( این موهای بور و چشمهای عسلی شاخص بیماریش بود ) ، پاچه های شلوارش خیس بود فکر کنم رفته بود دستشویی و خیس شده بود . کاپشنش کمی کهنه ، کولی بزرگی هم روی دوشش که هیچ وقت از خودش جدا نمی کرد انگاری یک چیز گرانبها توش بود هرچی بهش میگفتن تو کارگاه نمیگذاشت. با صدای زیر صحبت می کرد و خشن و صدای کلفت، وقت حرف زدن دندونهاش زیاد از هم فاصله نمی گرفتند، خوشگل بود و معصوم. قد بلند . نگاه طولانی شد و دوباره گفت: برنج خودم را خوردم . گفتم: خالی گفت: برنج سفید؛ سفیدش را با لهجه همیشگی خودش کشیده گفت. قشنگ حرف می زد شاید اگر با هاش صحبت نمی کردی فکر نمی کردی انقدر قشنگ حرف بزنه. گفت تو کلاس خوردم. نگاه باز خیره ماند فکر می کردم ولی اون پیش خودش چیز دیگری فکر کرده بود فکر کرده بود حتما حرفش را باور نکردم . گفتم: بنشین . نشست . گفتم: زنگ تفریح چی خوردی ؟ جواب داد: هیچی رفتم سراغ یخچال از کیسه بزرگی که پر آب میوه بود یکی را انتخاب کردم آب توت فرنگی فکر کنم خوشش بیاد . آب میوه را خوب تکان دادم نی را داخل پاکت کردم دادم دستش ،گفتم بخور . هیچی نگفت و یک ضرب خورد با ولع خیلی زیاد . یاد حرف مادرش افتادم می گفت خیلی بدنش کمبود پیدا کرده چون نمیتونه برایش همه آن چیزهایی که لازم است را تهیه کنه و برای همین هم حریص شده و می رود سراغ چیزهایی که نباید بخورد و حالش بد می شود . آخه غذاهاش خارجی است و وارد می کنند . گفتم :موقع رفتن بیا باهات کار دارم . قبل از تعطیل شدن آمد بردمش جلوی یخچال گفتم در کولی ات را باز کن و ده تا آب میوه و نی بهش دادم مرتب می گفت بسه بابا . کلمه بابا تکیه کلامش بود . تاکید کردم اگر پسر خوبی باشی روزی یک آب میوه بهت می دهم و بقیه آب میوه های داخل یخچال را نشانش دادم و گفتم همش مال توست . گفت: باشه، دستت درد نکنه و رفت . قسمت دوم : بهش گفتم می خواهی نذریت را بپزی ؟ گفت: آره . کمی مکث کردم و گفتم این همه غذا پخته می شه بیا و ثوابی کن. گفت: چه کار کنم؟ گفتم یک نفر را می شناسم بیماری “ پی کی یو “داره فقط غذاها و چیزهای خاصی می تواند بخورد؛ پروتئین نمی تواند بخورد غذاهایش گرون است و مادرش خیلی در توانش نیست برایش تهیه کنه. پول نذریت را در صورتی که مایل بودی میتونی بدی به این خانواده، این همه غذا در این روزها درست میشه به دست همه هم می رسه ولی این بچه نمی تونه مثل ما غدا بخوره. غذاهای خودش هم که گران است و مادرش مجبور شیر مخصوصش را و غذای خیلی ساده برایش درست کنه بدنش خیلی نیاز دارد که غذاهای مخصوص خودش را بخوره . بخدا امام حسین هم خوشحال میشه. گفت: نه من نذریم باید بپزم. قسمت سوم : ...
|