برای کسانی که خدا آنها را نشان کرده

گزارش مهر از روز پارالمپیک
برای کسانی که خدا آنها را نشان کرده

• مسعود حسینی

نظاره شادمانی و جست و خیز مراسم روز پارالمپیک با حضور معلولان سراسر کشور که روز پنجشنبه برگزار شد مرا به یاد این قطعه انداخت :" از خدا خواستم دوست معلولم را شفا دهد. فرمود لازم نیست، روحش سالم است جسم هم که موقت است."
به گزارش خبرنگار مهر، روز پنج شنبه سوم آبان سال 86 است و در ورزشگاه شیرودی حضور یافته ام تا از چهارمین دوره روز پارالمپیک خبر و گزارش تهیه کنم.
از در ورودی ورزشگاه که وارد می شوی، کاغذهای رنگی را می بینی که زمین را فرش کرده اند و غرفه هایی که به معلولان، ناتوانان ذهنی و نابینایان خدمات می دهند. آن سوتر، داخل پیست ورزشگاه، بچه های معلول به صورت نمادین می دوند و در نهایت به خط می شوند تا درصفوف منظم به سالن افراسیابی بروند.
معلولان، کم سن و سال هستند، نسل جدیدی از ورزشکاران معلول در راه است. کمیته پارالمپیک درحال پوست انداختن است. درحال حاضر بعضی از ورزشکاران جانباز و معلول بیش از 40 سال سن دارند. با این حال، امید کسب مدال به حساب می آیند. این بارمسئولان ورزش معلولین، دراقدامی جدید، فقط کودکان و نوجوانان را به مراسم خود فراخوانده اند. اینان می توانند مدال آوران آینده باشند، اگرچه مسئولین ورزش چندان آنها را جدی نگرفته اند. چرا که مراسم روز پنجشنبه، آنچنان که باید ازجانب مسئولان ورزش مورد استقبال واقع نشد و تنها مسئولان مرتبط با این بخش ازجامعه درسالن حضور پیدا کرده بوند.
رضا، یکی از معلولان که روی صندلی چرخدار است دست مرا می گیرد و درحالی که بسختی کلماتی را ادا می کند، می گوید :"چرا به ما در کهریزک سر نمی زنی. بیا دیگه". به رضا قول می دهم که از او سراغی بگیرم. اما می دانم که به او دروغ می گویم، چون من هرگز به او سر نخواهم زد. دیگری مرا با یک مسئول اشتباه می گیرد و برگه ای به دستم می دهد. توی برگه نوشته شده :" من قارداش هستم و در رشته های دو و میدانی و بوچیا مدال کسب کرده ام. مربی ام آقای خاکی است و می خواهم از این طریق از او تشکر کنم. من همچنین موذن آسایشگاه کهریزک هم هستم. از مسئولان می خواهم به من اجازه بدهند به هنگام ظهر برای حاضرین اذان بگویم." اما هرگز در این هیایو فرصتی به او نمی رسد.
آنها به جرم اینکه معلولند پس رانده می شوند اما در روز پارالمپیک، احساس غربت نکردند و فهمیدند که "می توانند پس هستند."
عمو پورنگ- بدون امیرحسین- چست و چابک در میانه سالن می دود و برای بچه ها دست تکان می دهد. او شعر می خواند و برنامه ها را معرفی می کند. بعضی از بچه ها با ریتم موزیک سالن، به بدن های نحیف خود حرکات موزون می دهند و مامورین تلاش می کنند تا آنها را از پایکوبی بازدارند. یکی شان به من گفت:" بابا واسه ما مسئولیت داره. بعضی ها فکر می کنند اینا دارن می رقصن اونوقت بیا و درستش کن." معلولان به میانه سالن می آیند و فوتبال بازی می کنند، طناب می زنند، بسکتبال بازی می کنند، کاراته نمایش می دهند، بوچیا هم هست و البته دوچرخه سواری. همه اینها برای این است که آنها بدانند محدود نیستند، اگرچه دیگران مثل خودشان فکر نمی کنند.
روز، روز عجیبی است. فضا مرا به یاد داستان هایی که خوانده ام می اندازد. این بار داستان کودکی را به یاد می آورم که می خواهد توله سگ بخرد. او به صاحب سگ ها، توله معلولی را نشان می دهد و مرد به او می گوید آن سگ نمی تواند خوب بدود و یکی سالمش را انتخاب کند. پسرک پاچه شلوارش را بالا می زند و بست هایی که به پایش متصل است را به مرد نشان می دهد. او می گوید:" من فلجم و یکی مثل خودم را می خواهم." آنها به جرم اینکه معلولند پس رانده می شوند اما در روز پارالمپیک، احساس غربت نکردند و فهمیدند که "می توانند پس هستند."
کمیته ملی پارالمپیک و سازمان آموزش و پرورش استثنایی کشور متولی برگزاری این مراسم بودند. برای چهارمین بار بود که این مراسم در سطح کشور برگزار می شد. فیلیپ کریون ، رئیس انگلیسی کمیته بین المللی پارالمپیک، این حرکت کاملا ایرانی را پسندیده و سوم آبان ماه را روز جهانی پارالمپیک معرفی کرده است.از نظر او ایران و برزیل کشورهای پیشرو درعرصه اقدامات پارالمپیکی هستند. پیام او توسط عموپورنگ در سالن قرائت شد.
از مادرش می پرسد چرا خدا او را اینگونه آفریده است. مادر می گوید:" خدا آدم هایی مثل تو را نشان کرده. او برای اینکه تو را از میان دیگران براحتی پیدا کند ، اینگونه خلقت کرده است.
جلسه رو به پایان است. این بار گروه موسیقی بندری وارد میدان می شود. آنکه توی گوسفند می دمد مدام به متصدی پخش صدا می گوید :" صدا کمه، صدا کمه." اما آنکه تنبک می نوازد ظاهر آرامی دارد. او به بچه های معلول لبخند می زند و می کوبد. می کوبد و می کوبد. سکوها رفته رفته خالی می شوند. وقت رفتن است. کف سالن پر از کاغذهای رنگی و زرورق است.

روی صندلی نشسته ام و به سکوهایی نگاه می کنم که تا ساعتی پیش پر از کودک و نوجوان بود. صدای آنها در گوش می ماند. دوباره فلاش بک به گذشته؛ این بار یاد معلولی می افتم که از مادرش می پرسد چرا خدا او را اینگونه آفریده است. و مادر می گوید:" خدا آدم هایی مثل تو را نشان کرده. او برای اینکه تو را از میان دیگران براحتی پیدا کند ، اینگونه خلقت کرده است."
و من مانده ام و بغضی که نمی ترکد . باید به راه بیفتم. اگرچه خیلی ناتوانم.

• خبرگزاری مهر

دفعات مشاهده: 5262 بار   |   دفعات چاپ: 1634 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 368 بار   |   0 نظر



کد امنیتی را در کادر بنویسید    

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به شمعدانی | پایگاه اینترنتی معلولان ایران می باشد.

طراحی و برنامه نویسی : یکتاوب افزار شرق

© 2018 All Rights Reserved |

Designed & Developed by : Yektaweb